۸

نوشته شده توسط

در

زندوکیلی توی هال داشت بلندبلند می خواند: « بهار جان من سر آمد نمیایی! » که آفتاب ظهر، نرم نرمک از پنجره جنوبی خانه استیجاری آقای خان احمدی، بدون آنکه سهمی در پرداخت شارژ ساختمان داشته باشد دوباره وارد شد و بی اعتنا به دی ماه گفت که برخیز! دقیقا همین را گفت. من هم به قول فرهاد که مضارع و ماضی را میکس میکند برخیزیدم ولی خودش در خواب شیرین ِ خانم شیرین همچنان ماند. زندوکیلی که به: « نشسته ام در انتظارت نمیایی دوچشم من به انتظارت نمیایی!» رسید ، صدا برآمد که چرا نمیایی، صبحانه حاضر است مرد!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *