بلاگ

  • ۲۴

    پسرم ما متهمیم! ما خود خواه بودیم و بی آنکه نظرت را درباره این دنیا و این مقطع زمانی بپرسیم تو را دعوت کردیم! ما را ببخش که از بامزه گی هایت لذت می بریم بی آنکه هنوز تو را از آنچه دارد اتفاق می افتد و در انتظارت هست آگاه کرده باشیم. گاه فکر میکنم ما خودخواهانی بودیم تنها، که دوست داشتیم پدر و مادر شدن را بازی کنیم. ما متهمیم و این اتهام هیچگاه قابل اثبات نیست. ولی با همه این گزاره ها، جهان بی شما نمی شود، یعنی دیگر نمی شود😊

    پریشب فرهاد خان (۴ ساله) کنار پیادرو حین خوردن سیب زمینی سرخ کرده یک آن به من که گفت: ببین! دنیا خیلی رنگارنگه. گفتم چی؟ کدوم دنیا؟ گفت همین دنیا، درختها، آدما، پارک، ماشینا، همشون رنگارنگه، و بعد از چند لحظه زل زدن به من، بقیه سیب زمینیش رواخورد.

  • ۲۳

    اغلب در بی موقع ترین زمان رخ می دهد. برای من اینگونه آغاز شد که سرما از کولر آبی خانه سر خورد و آمد روی پتوی مسافرتی خزید و پاهایم را لیسید و تمام بدنم را صاحب شد. این تصاحب یکطرفه و بی مقدمه, لرزی به جانم انداخت که از استرس، دلم مدام پیچ خورد و تهوع و دردی غریب، تنم را در نوردید. بدن که یارای تحمل این همه فشار نبود تب را بهانه کرد که کم آورده و تسلیم شده است. به چهل درجه که رسید ترس آرام رشد کرد و حتی تا اتمام آن و پس لرزه های گوارشی این مرض، همراه من ماند و میراث این رنج چند روزه شد. حالا که دارم این متن را می نویسم این ویروس به گمانم رفته است و حس رهایی از دردش بی شباهت به مخدری قوی و کم عارضه نیست، دست کم برای چند ساعت… تا دوباره به زندگی عادی پر از ملال برگردم

    روزها همه چیز بهتر بود، حضور آدمها و صدای شلوغی اگر آزارش می داد دست کم دلیلی بر عدم احساس تنهایی بود، حتی برای لحظاتی که شاید حقیقی نبود. شب اما سکوت ترسناک بود، وقتی چند نفر کنارت باشد می دانی همان چند نفر هستند ولی وقتی کسی نباشد و شب باشد و تاریکی و سکوت، بی نهایت چشمانی را تصور می کنی که در تاریکی نشسته اند و تو را می بینند

  • ۲۲

    فرهاد نشسته است و دارد پشت آلاچیق با سه دختر بچه افغانی بازی می کند. هوای پارک طالقانی بهاری است و من دلم می خواهد از این دخترها عکس پرتره بگیرم.
    فرهاد بی قضاوت است. نه مفهوم کودکان کار را می داند، نه درکی از مفهوم نژاد پرستی دارد. توی نقشه ی او مرز کشورها با هیچ خط فرضی از هم جدا نشده و می شود از قاب کوچک تلویزیون به همه جا سفر کرد. بچه ها فقط همبازی های او هستند. همبازی هایی که دلتنگشان می شود.
    فرهاد تا وقتی بچه است فقط آدمها را می بیند، اینکه می شود با آنها دوست شد یا نه. بزرگ که بشود ترس ها، پشت مرزبندی ها و برچسب ها سراغش می آید

  • ۲۱

    چشمامو می بندم و باز می کنم
    اندازه یک سال می گذره…
    از امروز صبح هر وقت بهت زل زدم، پلک هامو شمردم،
    چهل و یک تا بود.
    چهل و یک سال از دیدنت رو از دست دادم…
    دیگه نمی خوام ببندمشون
    میخوام همینجوری بهت خیره بشم:
    وقتی خوابی
    وقتی نشستی صبحونه می خوری
    وقتی داری با خودت زمزمه می کنی
    حتی وقتی پشت تلفن حرف می زنی.
    هر کاری که میکنی نمیخوام پلک بزنم…
    میخوام سالهای مونده رو از دست ندم.

  • ۲۰

    من هیچوقت تمام اعضای بدنم با هم به توافق نرسیدن. نشده همه جوارحم با هم شاد باشن یا با هم غمگین. همیشه یه عضو عوضی پیدا میشه که توزرد از آب درمیاد، یه عقده ای، که ساز مخالف می زده. یه دست بیقرار نذاشته تماما غمگین بمونم یا یه زبان بی موقع، شادمانی رو ازم گرفته.
    چطور میشه با مدیتیشن برای دقایقی در تن آتش بس ایجاد کرد؟ نمی دونم من که نتونستم. اما عجیبه که وقتی خودم مدیتیشن هدایت شونده برای اپلیکیشن آرامیا یا پادکست خواب خوب که مال خودمه ضبط میکنم برای لحظاتی این آرامش رو تجربه می کنم البته فضای ساکت استودیو بی دلیل نیست.

  • ۱۹. تراس خانه های پایین شهر

    تراس خانه های مرکز و پایین شهر، انگار بخشی از درون خانه اند، از بس متراژ موضوعیت دارد. می شود نادیده به آدمها و زندگیشان شناخت ناچیزی پیدا کرد. با همین نگاه اما تراس ها در خانه ها و برج های لوکس ماهیت مستقلی دارند، اطلاعات مفید و قابل تحلیلی به تو نمی دهند شاید چون متراژ موضوعیت ندارد و تراس جز در موارد محدود اصلا به کار نمی آید تا بخشی از اندرون خانه را به نمایش بگذارد. خانه های خسته، مجتمع های تنها، آپارتمانهای بی رمق، اسکلت های نیمه کاره، واحدهای بلاتکلیف، برج های بی اصالت، اتاق های کدر، بلوک های بی سر و ته و از این دست، اگر دسته بندی من از نمای سرپناه های مختلف شهر باشد، به نظر می رسد بخش اعظمی از این اطلاعات از تراس ها و بالکن هایشان و فرم و محتویات آنها می آید. 

    بند رخت های کج، بطری های شیشه ای قرمز آبغوره، صندلی های پلاستیکی مخصوص سیگار، کولرهای آبی بدقواره با کانالهای حجیم در تراس های کوچک خانه های نقلی مشرف به خیابان های قدیمی و شلوغ مرکز شهر… خبری از بالکن های گل و گشاد و خلوت کوچه های منتهی به خیابان جردن تهران ندارند که به ندرت شخصی را در آنها می توانی ببینی. خوب که فکر می کنم سالهاست که این بازی کثیف را راه انداخته ام: حدس و گمان درباره آدمها و مکان هایی که پشت تراس ها پنهانند، هر روز _ البته تنها وقتی که خالی از آدم باشند: چه آدمی می تواند اهل این خانه و تراس باشد، سلیقه اش چگونه است، شغلش چیست، وقت آزاد دارد و یا کجای هرم مازلو قرار دارد؟ همه این تصورات را من از تراس ها شروع می کنم. از این رو برای من تراس مهم ترین بخش هر خانه ای است.

  • ۱۸

    می شه تا هزار بشمری؟ حتی بیشتر؟ آروم و بی صدا که کسی نفهمه داری چکار می کنی. می تونی مابین هر نفس که میاد و میره در خیرگی و سردی کامل بدون توقع نفس هات رو بشمری. هوم؟ مثلا به کسی توضیح بدی سوتفاهم شده، یه نفس به درون، لقمه بگیری و لبخند سردی بزنی، یه نفس به بیرون، پشت چراغ قرمز نشنوی راننده ماشین پشت سرت می گه گوساله، یه نفس عمیق به درون، تلفن بدون خداحافظی قطع میشه، یه نفس دیگه به بیرون…

    من همیشه در مراقبه ام، مراقبم، راقبم.

  • ۱۷

    نشسته بودیم تو حیاط یه خونه که مشرف بود به کوهپایه ییلاقات، و باد می اومد و شبها صدای شغال ها رو می شنیدیدم که مثل دسته های آپاچی با فریاد نزدیک می شدن و بعد صداشون دور می شد و گم.
    که فرهاد پرسید: چرا باد می آد؟
    گفتم: فکر کنم به خاطر اختلاف دما و فشار دو منطقه، باد شکل می گیره یا همچین چیزی!
    که دیدم فرهاد همچنان به من زل زده که گفتم: هوم، راستش یه نفر که هیکلش از من گنده تره و لپهاش بزرگتر، سر کوه نشسته داره فوت می کنه! فرهاد به کوه یه نگاهی کرد و به من زل زد و گفت: خب؟
    هیچی نداشتم بگم به بهونه چایی رفتم سراغ آتیش هیزمی

  • ۱۶

    هزار سال است نخوابیده ام، اما این را نه مدیر شبکه می داند، نه صدابرداری که در جواب سلامش می گویم خواهش می کنم! و نه هشتصد میلیون مخاطبی که منتظرند پایتخت سه را ببینند.

    بی حال ایستاده ام جلوی دوربین و پشت میز اجرایی که مخاطب هیچوقت نمی بیندش. پاهایم از فرط ناتوانی خم شده اند و شانه هایم هنوز خوابند. صبح زود چهارشنبه است( چرا زندگی از عصر شروع نمی شود؟) بیچاره کسی که بیدار شده و با تماشا می خواهد خوابش بپرد تا چشمش به من می افتد خاموش میکند و چرت می زند!!!

    صدای موسیقی پیام بازرگانی می آید و من به طرز عجیبی که ناشی از ترس است تمام بدنم را منقبض می کنم و نیرویی آنی و کاذب را تا بالاتنه ام بالا میکشم و همه اش را در لبخند صورتم جمع می کنم و با صدایی محکم می گویم: سلام به شمایی که صبحتون رو با تماشا آغاز کردین و تصمیم گرفتین سحرخیز و سرزنده باشید…

    سریال که شروع می شود، میکروفون را جدا می کنم و زیر همان میز لم می دهم تا سریال بعدی که شروع شود و همان هشتصد میلیون نفر منتظر باشند تا من دوباره منقبض شوم و از زیبایی های زندگی و همان سریال برایشان بگویم.

  • ۱۵

    الان بهترم اما قبل تر ها من برای همه چیز غصه می خوردم، اونقدر که گاهی غم ها و دردهای خودم فراموش میشد. برای بچه مریض همسایه، برای تلفات جنگ داخلی کنگو، برای قسط های عقب افتاده همکارم ، برای خانواده ی غریب تازه یتیم شده ی توی خیابان و البته برای هر اتفاقی که غصه خوردن داشت. لابد برای همین هم مادرم هر وقت خسته می شد می گفت: «مگه تو علی غصه خوری؟» محمد بودم، غصه می خوردم. غصه، بغض، حزن، مثل بار سنگینی تو گلو مثل دارایی آدمه، از بین بره آدم دیگه هیچی نداره، سردرگمه؛ سردرگمیه دردناک.‌ به مرور برای همه ی این سردرگمی ها مسکن و مخدری به دست می آری اما برای جای خالی آدم های مهم زندگی چیزی پیدا نمی کنی