امروز گریه کردم، بی سبب، و حتی شرمگین نیستم. شاید اگر باد نمی آمد و توت های سفید را توی بن بست جعفرزادگان نمی ریخت و من آنجا نمی بودم، گریه نمی کردم. دیشب خواب دیدم اما یادم نیست چه بود، همیشه این وقت ها فکر می کنم خواب دیده ام کبوتر شده ام، و ساعت ها لب پنجره پشتی خانه ای که هیچوقت باز نمی شود خوابیده ام و نمی دانم پرواز چیست. من کبوتر چاق خسته ای شده ام که بی سبب گریه می کند و توت می چیند و منتظر است که پنجره را کسی باز کند.
۴
نوشته شده توسط
در
دیدگاهتان را بنویسید