راننده پرسید: تو به تناسخ اعتقاد داری؟ و همچنان با دنده مرده آنچنان که پژو ناله کند از سربالایی بالا رفت. من هیچ نگفتم و باز پرسید: میگن آدمهایی که تو این دنیا زیاد اذیت شدن بعد مرگ تو یه بدن دیگه به دنیا میان و خوشبخت زندگی می کنن! راست می گن؟ شیشه تاکسی زرد که راننده همیشه به خنده می گفت این لامبورگینی منه رو کمی پایین کشیدم؛ ته مونده ی هوای تابستان از لای شیشه بیرون رفت. سید باز پرسید: تو چی فکر می کنی امرایی؟ من چه فکری می توانستم بکنم! فقط به درختها نگاه می کردم و فکر می کردم اگر حلول دوباره روح واقعیت داشت باشد دلم میخواهد رسخ بشوم در یک درخت، به گمانم یک نارون. هوای تاکسی پاییزی شد و پژو همچنان با دنده مرده می رفت
پ.ن: به یاد سید، راننده ترابری که بزرگ بود, و ساده مرد
دیدگاهتان را بنویسید