نویسنده: محمد

  • ۴

    امروز گریه کردم، بی سبب، و حتی شرمگین نیستم. شاید اگر باد نمی آمد و توت های سفید را توی بن بست جعفرزادگان نمی ریخت و من آنجا نمی بودم، گریه نمی کردم. دیشب خواب دیدم اما یادم نیست چه بود، همیشه این وقت ها فکر می کنم خواب دیده ام کبوتر شده ام، و ساعت ها لب پنجره پشتی خانه ای که هیچوقت باز نمی شود خوابیده ام و نمی دانم پرواز چیست. من کبوتر چاق خسته ای شده ام که بی سبب گریه می کند و توت می چیند و منتظر است که پنجره را کسی باز کند.

  • ۳

    نشسته بودم پر از ملال که داد زدی:
    اگر عاشقمی پس چرا اینقدر داغونم!
    افغانستان هستم در چنگ طالبان. اشرف غنی هم با چمدونهای پر از پول گذاشته رفته. هرات هم سقوط کرد و تسلیم شدم به تمامی

    آهی کشیدم و آروم گفتم:
    من پنجشیر توام. آخرین سنگر از این آخرین جنگ دنیا. احمد مسعودم که به پا خواسته ام. تمام فغانستانت را به من بده تمام تا افغانستانت را به تو پس دهم

  • ۲

    امان از پنجشنبه
    در خانه همسایه هنوز چهارشنبه است انگار که صدای آواز زنی می آید.
    و در طبقه اول جمعه زودتر آمده. چطور می تواند زودتر بیاید و حالش را داشته باشد که حیاط و پله ها را جارو کند!؟
    دوشنبه، پنجره خانه مرد روبرویی است که همیشه باز است و همیشه بوی سیگار و غذای سوخته اش می آید
    یکشنبه را نمی شناسم اما یقین دارم تمام خانه هایی که پنجره های بسته و چراغ های خاموش دارند یا شنبه هستند و شاغل یا سه شنبه های خنثی خاکستری و تنهای بی رمق
    امان از پنجشنبه. قبل تر ها عاشقتان بودم. اما دست کم امروز نه
    پنجشنبه مردی است در اتاقی تاریک با موزیکی لوپ شده.

  • ۱

    نشسته ام توی تراس کوچک آقای خان احمدی که به ما اجاره اش داده، تمام و کمال، با همه مجوزهای لازم و با خانه ای که ضمیمه ی آن است در حالی که مشغول فکر کردن به کارهای بدم هستم، آن هم تنها. بوی نذری فسنجان از چند بلوک آن ورتر می آید می زند همه درز های خانه ها را باز می کند و گفتگوهای خصوصی همسایه ها را به نزدیکی پنجره ها می کشاند؛ عطر فسنجان لابد به علنی شدنشان می ارزد.
    تهران، دست کم غرب تهران، لااقل اینجا که منم همه چیز بو دارد و این آزاردهنده است: بوی مهاجرت از هواپیمایی که می گذرد، بوی کسالت صداهایی که در خلوتی خیابان به گوش می رسد، بوی تنهایی از سیگارهایی پی در پی همسایه، بوی پیراهنی که کهنه است، بوی حالت دهنده موی مردانه، بوی بالش، بوی بد دستمال کاغذی نو، بوی جدول های خیابان که فراموش شده اند… بو تداعی کننده شدیدی است، می شود چشمها را بست گوش ها را بست اما بینی حساس است کار خودش را می کند آن هم وقتی مثل من توی بالکن مچاله و تا شده ای که جایت بشود، فشار به صورت و اندام بویایی وارد می شود و بیشتر تحریک می شود.
    به نظرم این خانه برای این تراس زیادی بزرگ است، آقای خان احمدی باید فکری بکند. کاش تا قبل از زمستان خانه را مناسب تراس، کوچک سازی کند. این طور که نمی شود زندگی کرد!

    زمستان شد و آقای خان احمدی به فکر افتاد و عذر ما را خواست تا پسرش را که اندازه اش مناسب خانه بود در آن جا دهد و ما هم برای بار چندم از مستاجر بودن به مهاجر بودن تغییر وضعیت دادیم. اصلا برایم عجیب است که چرا تا الان نشده که بیشتر از دو سال بتوانم جایی بمانیم