هزار سال است نخوابیده ام، اما این را نه مدیر شبکه می داند، نه صدابرداری که در جواب سلامش می گویم خواهش می کنم! و نه هشتصد میلیون مخاطبی که منتظرند پایتخت سه را ببینند.
بی حال ایستاده ام جلوی دوربین و پشت میز اجرایی که مخاطب هیچوقت نمی بیندش. پاهایم از فرط ناتوانی خم شده اند و شانه هایم هنوز خوابند. صبح زود چهارشنبه است( چرا زندگی از عصر شروع نمی شود؟) بیچاره کسی که بیدار شده و با تماشا می خواهد خوابش بپرد تا چشمش به من می افتد خاموش میکند و چرت می زند!!!
صدای موسیقی پیام بازرگانی می آید و من به طرز عجیبی که ناشی از ترس است تمام بدنم را منقبض می کنم و نیرویی آنی و کاذب را تا بالاتنه ام بالا میکشم و همه اش را در لبخند صورتم جمع می کنم و با صدایی محکم می گویم: سلام به شمایی که صبحتون رو با تماشا آغاز کردین و تصمیم گرفتین سحرخیز و سرزنده باشید…
سریال که شروع می شود، میکروفون را جدا می کنم و زیر همان میز لم می دهم تا سریال بعدی که شروع شود و همان هشتصد میلیون نفر منتظر باشند تا من دوباره منقبض شوم و از زیبایی های زندگی و همان سریال برایشان بگویم.
دیدگاهتان را بنویسید