الان بهترم اما قبل تر ها من برای همه چیز غصه می خوردم، اونقدر که گاهی غم ها و دردهای خودم فراموش میشد. برای بچه مریض همسایه، برای تلفات جنگ داخلی کنگو، برای قسط های عقب افتاده همکارم ، برای خانواده ی غریب تازه یتیم شده ی توی خیابان و البته برای هر اتفاقی که غصه خوردن داشت. لابد برای همین هم مادرم هر وقت خسته می شد می گفت: «مگه تو علی غصه خوری؟» محمد بودم، غصه می خوردم. غصه، بغض، حزن، مثل بار سنگینی تو گلو مثل دارایی آدمه، از بین بره آدم دیگه هیچی نداره، سردرگمه؛ سردرگمیه دردناک. به مرور برای همه ی این سردرگمی ها مسکن و مخدری به دست می آری اما برای جای خالی آدم های مهم زندگی چیزی پیدا نمی کنی
۱۵
نوشته شده توسط
در
دیدگاهتان را بنویسید