نشسته ام توی تراس کوچک آقای خان احمدی که به ما اجاره اش داده، تمام و کمال، با همه مجوزهای لازم و با خانه ای که ضمیمه ی آن است در حالی که مشغول فکر کردن به کارهای بدم هستم، آن هم تنها. بوی نذری فسنجان از چند بلوک آن ورتر می آید می زند همه درز های خانه ها را باز می کند و گفتگوهای خصوصی همسایه ها را به نزدیکی پنجره ها می کشاند؛ عطر فسنجان لابد به علنی شدنشان می ارزد.
تهران، دست کم غرب تهران، لااقل اینجا که منم همه چیز بو دارد و این آزاردهنده است: بوی مهاجرت از هواپیمایی که می گذرد، بوی کسالت صداهایی که در خلوتی خیابان به گوش می رسد، بوی تنهایی از سیگارهایی پی در پی همسایه، بوی پیراهنی که کهنه است، بوی حالت دهنده موی مردانه، بوی بالش، بوی بد دستمال کاغذی نو، بوی جدول های خیابان که فراموش شده اند… بو تداعی کننده شدیدی است، می شود چشمها را بست گوش ها را بست اما بینی حساس است کار خودش را می کند آن هم وقتی مثل من توی بالکن مچاله و تا شده ای که جایت بشود، فشار به صورت و اندام بویایی وارد می شود و بیشتر تحریک می شود.
به نظرم این خانه برای این تراس زیادی بزرگ است، آقای خان احمدی باید فکری بکند. کاش تا قبل از زمستان خانه را مناسب تراس، کوچک سازی کند. این طور که نمی شود زندگی کرد!
زمستان شد و آقای خان احمدی به فکر افتاد و عذر ما را خواست تا پسرش را که اندازه اش مناسب خانه بود در آن جا دهد و ما هم برای بار چندم از مستاجر بودن به مهاجر بودن تغییر وضعیت دادیم. اصلا برایم عجیب است که چرا تا الان نشده که بیشتر از دو سال بتوانم جایی بمانیم
دیدگاهتان را بنویسید