اغلب در بی موقع ترین زمان رخ می دهد. برای من اینگونه آغاز شد که سرما از کولر آبی خانه سر خورد و آمد روی پتوی مسافرتی خزید و پاهایم را لیسید و تمام بدنم را صاحب شد. این تصاحب یکطرفه و بی مقدمه, لرزی به جانم انداخت که از استرس، دلم مدام پیچ خورد و تهوع و دردی غریب، تنم را در نوردید. بدن که یارای تحمل این همه فشار نبود تب را بهانه کرد که کم آورده و تسلیم شده است. به چهل درجه که رسید ترس آرام رشد کرد و حتی تا اتمام آن و پس لرزه های گوارشی این مرض، همراه من ماند و میراث این رنج چند روزه شد. حالا که دارم این متن را می نویسم این ویروس به گمانم رفته است و حس رهایی از دردش بی شباهت به مخدری قوی و کم عارضه نیست، دست کم برای چند ساعت… تا دوباره به زندگی عادی پر از ملال برگردم
روزها همه چیز بهتر بود، حضور آدمها و صدای شلوغی اگر آزارش می داد دست کم دلیلی بر عدم احساس تنهایی بود، حتی برای لحظاتی که شاید حقیقی نبود. شب اما سکوت ترسناک بود، وقتی چند نفر کنارت باشد می دانی همان چند نفر هستند ولی وقتی کسی نباشد و شب باشد و تاریکی و سکوت، بی نهایت چشمانی را تصور می کنی که در تاریکی نشسته اند و تو را می بینند